تنها و غریبم
آره تنهام . خیلی هم تنهام . به ظاهر خانواده دارم اما در واقع ندارم . ندارم چون فقط خودشون مهم هستند ، ندارم چون عشق من براشون مهم نبود . چون عشق من رو ازم دور کردن . چون دل منو شکستن . چون جلوی خیلی ها خوردم کردن . چون له ام کردن . نابودم کردن . اما میخوام بهشون بگم مخصوصا" به تو که اسم مادر رو روی خودت گذاشتی اما نیستی . حداقل واسه من یکی نبودی . این شعر رو مینویسم اینجا تا بعد ها که اینجا رو خوندم یادم بیاد که توی زندگیم چه مشکلاتی رو تحمل کردم و با چه کسانی زندگی میکردم تقدیم به خانواده ام که هیچ وقت من رو درک نکردند و حالا ازشون تنفر دارم . ۱۳ فروردین ۸۵ رو هیچ وقت فراموش نمیکنم :
گریه و التماس تو قشنگیه خیالمه
کشتن و آتیش زدنت آخر عشق و حالمه
پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاطیَم
تُف به مرامت عوضی از سرت هم زیادیم
ببین چه جوری بی تو دوباره جون میگیرم
فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم
برای من کی هستی یه لکه سیاهی
آخر عاشق داشتی تو زاده گناهی
به همتون نشون میدم که من اون بچه تو ذهنتون نیستم و بزرگ شدم . از حالا منتظر التماس هاتون هستم . بدرود...
