به لطف خدا که هیچ وقت بنده اش رو در هیچ جا تنها نمیگذاره اوضاع و احوال ما هم داره رو به راه میشه . در دانشگاه هم وضعیت بسیار خوب است . امیدوارم تا آخر ترم هم همنیطور باقی بماند . انشاالله .
اینجا برای من محلی هست ، جهت نوشتن احساساتم در زمان های مختلف . حالا بعضی اوقات این زمان ها اینقدر به من فشار میارن که طاقتم تمام میشه و از کوره در میرم و همه رو نفرین میکنم . اما این نشونه این نیست که من تنهام . نه من با وجود خدایی که همیشه هوام رو داره هیچ وقت توی زندگی تنها نیستم . به کوری چشم دشممنام که نمیتونن بودن من رو ببینن .
ای کاش همه ما دست از غیبت کردن میکشیدیم و به زندگی خودمون میچسبیدیم . وای به حال آنهایی که زندگیشون به غیبت چسبیده . ایشاالله خدا به راه راست هدایتشون کنه .
یا حق .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت
2:24 AM  توسط یک دانشجو
|
- وقتی که میفهمی دیگه نمیتونی به کسی اعتماد داشته باشی .
- وقتی که میفهمی تو این دنیای بزرگ کسی نیست که رازدارت باشه .
- وقتی که دیگه فقط خودت میتونی با خودت درد دل کنی .
- وقتی که زندگی برات یک نفره میشه .
- وقتی که نظرت نسبت به همه آدم های اطرافت عوض میشه .
- وقتی که دنیا واست آبی بودنش رو از دست میده .
تو چه حسی پیدا میکنی ؟ هیچ فکر نمیکردی این دنیا به این شکل وحشتناک باشه آره ؟! نگو نه . بازم نگو نه نمیخوام زنده باشم . زندگی به تو تحمیل شده پس این بار سنگین رو تحمل کن . تا وقتی که خودش بخواد از روی دوشت برش داره .
به وجودت بیش از پیش نیاز دارم اما ... .
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت
1:23 AM  توسط یک دانشجو
|
پارسال برام سال چندان خوبی نبود . اما هیچ وقت فراموشش نمیکنم . چون در این سال بود که زندگی من هدفمند تر شد و وارد دانشگاه شدم . برای همین این سال رو با وجود اینکه بدی هاش برام خیلی زیاد بود فراموش نمیکنم . بدی هاش رو چرا فراموش میکنم اما خودش رو نه . تا آخرین دقایق این سال داشتم غصه میخوردم . غصه میخوردم که چرا زندگی من باید این شکلی باشه ! چون سنم هنوز زیاد نشده ؟ کدوم آدم بی انصافی گفته عقل و شعور آدم به سنه ؟ هرکس این رو گفته ، یا الان داره میگه یا خواهد گفت ، باید یه نگاهی به خودش بیاندازه چون وجودش خیلی کوچکتر از اون چیزیه که تصور میکنه .
بیاید به جای کینه برداشتن ، کینه ها رو دور بندازیم و به فکر خودمون باشیم . اگه همه آدما این طور بودن دیگه غصه نامردی ، از ذهنمون پاک میشد اما ... .
سال نو مبارک . امیدوارم در این سال هر چه که برامون صلاح هست همون هم پیش بیاد .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت
3:44 PM  توسط یک دانشجو
|
واسه خواسته های یه نفر دیگه زندگی کردن سخته . هیچ وقت نخواستم اینطوری باشه . اگه اون یه نفر تو باشی هیچ مشکلی نیست . اما اگه اون یه خودخواه باشه میسوزونمش . بهت قول میدم . اما قبل از اینکه اون رو به آتیش بکشم باید نیروی خودم و خودت رو زیاد و زیادتر کنم . پس با من همراه باش .
راستي ميدونيستي که ما دو دسته سيد داريم ؟ يه دسته که اولاد پیغمبرن به دسته الاغشن . سعی کن جز دسته دوم نباشی .
تف به مرامت عوضی ، نفرينم به راهته عوضي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت
11:10 PM  توسط یک دانشجو
|
سلام . همین الان که دارم این وبلاگ رو بروز میکنم نام بقیه وبلاگ هایی که در این چند سال درست کردم و همه رو هم به روز کردم و تقریبا" همه هم تا حد زیادی موفق بودن از نظرم میگذره . اما دیگه بسه . بسه هرچی قالب درست کردم و مطلب آموزشی نوشتم و لینکدونی بروز کردم و ... .دیگه واقعا" از این نوع وبلاگ نویسی خسته شدم . میخوام از این به بعد خودم باشم و حول مسائل زندگیم و دانشگام که دیگه داره نیمی از زندگیم میشه مطلب بنویسم . دیگه نمیخوام وبلاگم رو بروز کنم فقط بخاطر اینکه بخوام بروز باشه . دیگه نمیخوام مطالب الکی پست کنم . میخوام همونی باشم که خیلی وقت پیشا میخواستم .
فقط امیدوارم این بلاگفا بتونه مطالبمون رو روی اینترنت نگهداره . چون دلم نمیخوام بعد از چند وقت این مطالب استاد بشن .
یا حق .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت
3:14 PM  توسط یک دانشجو
|