تبليغاتX
يک دانشجو

يک دانشجو

دست نوشته های یک دانشجو

تنها و غریبم

آره تنهام . خیلی هم تنهام . به ظاهر خانواده دارم اما در واقع ندارم . ندارم چون فقط خودشون مهم هستند  ، ندارم چون عشق من براشون مهم نبود . چون عشق من رو ازم دور کردن . چون دل منو شکستن . چون جلوی خیلی ها خوردم کردن . چون له ام کردن . نابودم کردن . اما میخوام بهشون بگم مخصوصا" به تو که اسم مادر رو روی خودت گذاشتی اما نیستی . حداقل واسه من یکی نبودی . این شعر رو مینویسم اینجا تا بعد ها که اینجا رو خوندم یادم بیاد که توی زندگیم چه مشکلاتی رو تحمل کردم و با چه کسانی زندگی میکردم تقدیم به خانواده ام که هیچ وقت من رو درک نکردند و حالا ازشون تنفر دارم . ۱۳ فروردین ۸۵ رو هیچ وقت فراموش نمیکنم :

گریه و التماس تو قشنگیه خیالمه  
 کشتن و آتیش زدنت آخر عشق و حالمه

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاطیَم 
 تُف به مرامت عوضی از سرت هم زیادیم

ببین چه جوری بی تو دوباره جون میگیرم
فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم

برای من کی هستی یه لکه سیاهی 
 آخر عاشق داشتی تو زاده گناهی

به همتون نشون میدم که من اون بچه تو ذهنتون نیستم و بزرگ شدم . از حالا منتظر التماس هاتون هستم . بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 4:16 PM  توسط یک دانشجو  | 

با توام حیوون

آره با خودتم . تویی که ادعای سید بودنت میشه . احمق میدونی جدت واسه چی جونش گذاشت کف دستش و شهید شد ؟ دِنمیدونی . اگه میدونستی میرفتی همه جا جار میزدی که آره من سید نیستم نمیخوام سید باشم چون لیاقت سید بودن رو ندارم . من واسه تموم سید ها احترام قائلم اما تو خودت رو با این کارت از سید بودنت انداختی عوضی . تویی که روی یه دختر دست بلند میکنی تو کمتر از یه حیوون پست نیستی . تازه بدترش هم هستی چون حتی حیوونا هم جنس مادشون رو آزار و اذیت نمیکن . اما تو کردی . بچه خواهرت رو با تمام سنگ دلی زیر پات با لگد له کردی بدنش رو کبود کردی . یه صورتش سیلی زدی . من امروز بهش قول دادم که همه این بلاها رو سر خودت بیارم تا بفهمی ظلم به کسی که حتی زورت رو هم نداره چقدر دردناک و وحشتناک . بهت نشون میدم لگد به پهلوی عشق من زدن چه عواقبی رو واست پیش میاره . 
ساده بگم بهت تا نخوای عقل ناقصت رو به کار بندازی ، تو واسه خودت یه دشمن سرسخت رو خریدی  . خریدیش تا نابودت کنه . از درون خشکت کنه . پس منتظر خوشه خشک شدت باش انسان پست .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:14 AM  توسط یک دانشجو  | 

خودتی و خودت

- وقتی که میفهمی دیگه نمیتونی به کسی اعتماد داشته باشی .
- وقتی که میفهمی تو این دنیای بزرگ کسی نیست که رازدارت باشه .
- وقتی که دیگه فقط خودت میتونی با خودت درد دل کنی .
- وقتی که زندگی برات یک نفره میشه .
- وقتی که نظرت نسبت به همه آدم های اطرافت عوض میشه .
- وقتی که دنیا واست آبی بودنش رو از دست میده .
تو چه حسی پیدا میکنی ؟ هیچ فکر نمیکردی این دنیا به این شکل وحشتناک باشه آره ؟! نگو نه . بازم نگو نه نمیخوام زنده باشم . زندگی به تو تحمیل شده پس این بار سنگین رو تحمل کن . تا وقتی که خودش بخواد از روی دوشت برش داره .
به وجودت بیش از پیش نیاز دارم اما ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:23 AM  توسط یک دانشجو  | 

سال نو !

پارسال برام سال چندان خوبی نبود . اما هیچ وقت فراموشش نمیکنم . چون در این سال بود که زندگی من هدفمند تر شد و وارد دانشگاه شدم . برای همین این سال رو با وجود اینکه بدی هاش برام خیلی زیاد بود فراموش نمیکنم . بدی هاش رو چرا فراموش میکنم اما خودش رو نه . تا آخرین دقایق این سال داشتم غصه میخوردم . غصه میخوردم که چرا زندگی من باید این شکلی باشه ! چون سنم هنوز زیاد نشده ؟ کدوم آدم بی انصافی گفته عقل و شعور آدم به سنه ؟ هرکس این رو گفته ، یا الان داره میگه یا خواهد گفت ، باید یه نگاهی به خودش بیاندازه چون وجودش خیلی کوچکتر از اون چیزیه که تصور میکنه .
بیاید به جای کینه برداشتن  ، کینه ها  رو دور بندازیم و به فکر خودمون باشیم . اگه همه آدما این طور بودن دیگه غصه نامردی ،  از ذهنمون پاک میشد اما ... .

سال نو مبارک . امیدوارم در این سال هر چه که برامون صلاح هست همون هم پیش بیاد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 3:44 PM  توسط یک دانشجو  |