وقتی برای انجام مراحل ثبت نام رفتم زیاد به امکاناتش دقت نکردم . اما دیروز که برای انتخاب واحد یا همون تحویل واحدهای انتخاب شده رفته بودم به دقت تمام امکاناتش رو زیر نظر گرفتم .
بر خلاف شماره یک بودنش به شدت آدم رو از درس و زندگی زده میکنه . به نظر من باید اسمش رو مزاشتن مزخرفترین آموزشکده فنی و حرفه ای کشور . خوابگاهش که وصف ناپذیره . 14 نفر توی یک اتاق میدونید یعنی چی ؟ میدونید اگه این 14 نفر هر کدوم بخوان سرعشق خودشون برن بیرون و برگدن داخل چه فاجعه ای رخ میده ؟ حالا حساب اینکه این چهارده نفر اخلاقاشون هر کدوم یه جور هست و این وسط سر همین اخلاق ها چه مشکلاتی پیش خواهد آمد به کنار .14 نفر رو با هم ببرید اردوی چند روزه و توی یک اتاق جاشون بدین با هم کلی گلاویز میشن چه برسه به چند ماه در کنار هم بودن . بزارید همه چیز رو خوب براتون توصیف کنم :
وارد اتاق که میشوید به اولین چیزی که خیره خواهید شد ، یخچال داغونی است که احتمالا" از روزهای اول تا الان پا به پای دیوارای ترک خورده و درب و داغون دوام آورده . هفت عدد تخت دو طبقه که دور اتاق چیده شده . موکت بسیار کثیف و حتی پاره پاره که یک تخته فرش تقریبا" خوب وسطش پهن شده . کمد های بسیار کوچک . اگر میخواهید متوجه شوید از کدام کمدهاست باید عرض کنم ، از آنهایی که در رخکن بیشتر سالن های ورزشی پیدا میشود همان کمدهای فلزی خیلی کوچک. تخت ها را که دیگر نگویید . از 15 هزرا تومان پولی که بابت تشک و بالشت و یک عدد ملحفه از ما گرفتند فقط یک تخت با یک روکش از جنس تخته از نوع سه لایه نصیبمان شده است . پس این ۱۵ هزارتومان پول زور بید ؟!
عکس ها و یادگاری هایی که برروی دیوارهایش نقش بسته آدم را یاد بازداشتگاه میاندازد . درب یخچال را که باز میکنید باید مواظب سلامت قلب خود باشید چرا که ممکن است سکته کنید. تقریبا" تمام این یخچال زنگ زده است به نحوی که میتوانید با دست تکه های فلز را جدا کنید . سرمایش هم که در حد یک کُلمن است . حمام و آشپزخانه اش که غیر قابل وصف است . خودمانیم ، اینجا دانشگاه است یا پادگان ؟! ما دانشجوییم یا سرباز ؟!
اما سالن غذا خوری . یک اتاق تقریبا" 50 متری با حدودا" 8 عدد میز دو نفره . معلوم نیست این 400 و 500 نفر را به چه شکل میخواهند در عرض 1 ساعت و اندی غذا بدهند . حتما" باید در صف بایستند و غذا خوردن یکدیگر راد تماشا کنند. مسخره تر از این نمیشد . قاشق و چنگال را هم که خودت باید همراه داشته باشی .
سالن مطالعه یا بهتر بگم اتاق مطالعه اش هم که بسیار بزرگ و جا دار بود . جان عمه خوشکلشان.
در مورد واحدها باید عرض کنم ، تا اونجایی که من اطلاع داشتم دانشجوهای دانشگاههای دولتی پیش نیاز نمیخوردن . اما مثل اینکه اینجا از این نظر هم از دیگر جاها مستثناست . 4 واحد رو بیخودی به ما پیش دادن . شاید هم بخاطره اینه که آموزشکدس نه دانشگاه . چه شود !!! . حالا اینا همه یک طرف پیش نیاز خوردن درسی که دقیقه نود به کنکور اضافه کردند یک طرف . کنکوری های کامپیوتر پارسال حتما" متوجه شدند کدوم درس رو میگم . بله ویژوال بیسیک . همون درسی که وقتی دفترچه دانشگاه رو گرفتیم به لیست اضافه شده بود . عقل این آقایان سازمان سنجش یا همون سازمان مربوطه کار نمیکرده که این کارو کردن ؟ اگه میخواستین پیش بزنید چرا همون اول نگفتید که ما نخوایم انرژی روش هدر کنیم ؟ میرفتیم ریاضی میخوندیم که بهتر بود لااقل دیگه این یکی رو پیش نمیخوردیم. اصلا" با عقل جور در میاد ؟ آقایان متفکر شما میتونستید این درس رو از سال بعد به این کنکور لعنتی اضافه کنید . نه اینکه یهو از خواب بیدار شید و بیخودی جوونای مردم رو اینشکلی بی خواب کنید . عقلتان تحلیل رفته ؟
دیگه نمیدونم چی بگم ؟! فقط باید به حال کل دانشجوهای این آموزشکده درِپیت افسوس خورد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت
0:25 AM  توسط یک دانشجو
|
حال عجیبی دارم . نمیدونم چرا ! فقط اینو میدونم که حالم خوب نیست. امیدوارم هرچه زودتر خوب بشم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت
2:48 AM  توسط یک دانشجو
بلاخره این چند ماه هم گذشت و وقت زندگی مستقل ( البته تا حدی ) ، فرا رسید . وقت رفتن به دانشگاه . برای من ، که اولین بار هم هست میخوام سر کلاس درسی بشینم که بهش علاقه دارم ، اما به دلایلی تا الان نتونستم خیلی هیجان داره . البته تا حدی هم استرس دارم . تمام استرس های کنکور یک طرف ، استرس این شکلی هم یک طرف . به هر حال ما هم میخوایم وارد دانشگاه بشیم . دانشگاهی که اون رو خیلی سخت بدست آوردم . بخاطرش خیلی حرف ها شنیدم و خیلی کارها رو تحمل کردم . دلم نمیخواد به راحتی هم از دستش بدم . دلم میخوام اونقدر پرقدرت ظاهر بشم که یک بار دیگه به همه ثابت کنم که من میتوانم به همه اون کسانی که نمیتونن موفقیتم رو ببین .
برای تو :
( دلم میخواد تو هم دانشگاهی بشی . تا یک قدم دیگه به هدفمون نزدیک تر بشیم . باور کن که خواستن توانستن است . تو میتونی فقط باید خودت رو باور داشته باشی . این باور رو هم هیچکس نمیتونه بهت بده جز خودت . امید به خدا داشته باش و قدم هات رو استوارتر از قبل بردار . به آینده پر از شادی و خوشی امیدوارم باش . ما برای هم خواهیم ماند ، تا ابد. )
نمیدونم زندگی دانشجویی چطور هست . اما فکر نمیکنم بد باشه . به هر حال در این باره بعد ها بیشتر خواهم نوشت و فقط خدا کنه که دانشگاه ما اینترنت رو بطور کامل در اختیارمون بزاره . چون دلم نمیخواد اینجا هفته ای ۱ بار مطلب بنویسم .
یه جوری هستم . نمیتونم کامل بیانش کنم اما هم خوشحالم هم میترسم . میخوام اینجا هم از خدا تشکر کنم و بگم تا تو رو دارم نه غم دارم نه ترس . همیشه گفتم الانم میگم :
تَوَکَلتُ عَلی اللّة
یا علی .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت
5:35 PM  توسط یک دانشجو
|
فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به عموم مسلمین تسلیت عرض میکنم .
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت
3:3 PM  توسط یک دانشجو
|
داشتم توی بلاگفا چرخ میزدم که به این تبلیغ برخوردم . کلا" سیستم تبلیغ بلاگفا معقوله ، نه باعث آزار و اذیت ملت میشه نه مدت زمان زیادی برروی صفحه میمونه . بعد از چند دقیقه به صورت اتوماتیک حذف میشه و البته این چیزیه که من رویت کردم .
اما تبلیغی که در روبرو مشاهده میکنید یه مقداری مضحک به نظر میرسه . چون تا اونجایی که بنده اطلاع دارم عکسی که در این تبلیغ هست متعلق به بیل گیتش رئیس شرکت مایکروسافت ميباشد . و باز تا اونجایی که میدونم ایشون یکی از برنامه نویسان خبره دنیا هستن نه استاد زبان . پس چطور شده عکس اين آقا در اين تبليغ اومده ؟!
عجيبا" قريبا .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت
2:9 PM  توسط یک دانشجو
|
از اونجایی که هیچ رقمه حاظر نیستم قالب وبلاگم رو آماده استفاده کنم این قالب رو ساختم . فقط همین . یه موقع فکر نکنین زدم زیر
حرفام ها

.
راستی من قالب رو نتونستم با فایرفاکس تست کنم . اگر ایرادی داره به بزرگیه خودتون ببخشید . باشد تا زمانی که وقتش بیاید و اصلاحش کنم .
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت
2:56 AM  توسط یک دانشجو
|
عجیب
ترین در عین حال خنده دار ترین چیزی که تو عمرتون دیدید چی بوده ؟ جالبه نه ! اصلا"
تا حالا بهش فکر کردین ؟
چند روز پیش یکی از اساتید دانشگاه آزاد آبادان دنبال سهمیه بسیج بود . واسه چی ؟ واسه اینکه تو این دانشگاه ملت
استاد بیشترشون مدرک کارشناسی دارن . بله این طوریاست . این آقای قصه ما که همون
استاد خان بزرگ باشه میخواسته کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنه . اما متاسفانه
نمیتونسته درسی رو که خودش داشته به ملت آموزش میداده ، امتحان بده و قبول بشه .
واسه همین هم دست به پاچه برادرای بسیجی شده بود تا بلکه اون هم مثل خیلی های دیگه
از این راهی که لشگر مخلص خدا براشون باز کرده وارد دانشگاه بشه و سطح علمیش رو
افزایش بده (!) . یکی نیست به این جناب استاد بگه که یعنی شمایی که این چند سال این
همه به دانشجوهات درس دادی حالا نمیتونی کنکورش رو بدی و قبول بشی ؟ عجیبا" قریبا .
تازه وقتی که فهمید امتیازش نمیرسه و نمیتونه سهمیه بگیره حسابی داغ کرد و سر یکی
از دانشجوهاش که بهش قول سهمیه رو داده بود داد و بیداد کرد . اون بدبخت هم که
اومده بود ثواب بکنه غافل از اینکه آخرش
کباب میشه ، سرش رو انداخته بود پایین و هی حرف میخورد .
نمیخوام بحث های
این شکلی بکنم اما بسیج داره با این کارش خودش رو از داخل نابود میکنه . چون خیلی
ها که اصلا" بویی از انسانیت نبردن میان عضو میشن و نام بسیج . بسیجی رو خراب میکنن
( البته خیلی وقته که این اتفاق افتاده ) . نه تنها داره خودش رو نابود میکنه بلکه
دانشگاه رو هم داره نابود میکنه . با این کارش سطح علمی دانشگاه رو میاره پایین .
تقصیره خوده داشنگاه آزاد هم هست البته . من خیلی ها رو میشناسم که توی دبیرستان به
زور خودشون رو بالا میکشیدن و درساشون رو ناپلئونی ( اونم با کرم دبیر ) قبول
میشدن ، اما حالا دارن تو فلان شهر و
فلان دانشگاه درس مخونن . البته بیشترشون اسم دانشجو رو دارن حمل میکنن . چون هیچی
نوفهمن .
از یه لحاظ دیگه هم نامردیه چون خیلی ها هستن که در طول سال تلاش میکنن
و درس میخونن بلکه بتونن ادامه تحصیل بدن ، اما بهو یک فروند بسیجیه سهمیه دار از
راه میرسه و همه آرزوهای اون بدبخت رو خراب میکنه . چرا ؟ چون اختلاف ترازشون خیلی
کم بوده اما برادر به لطف سهمیه بسیج قبول شده اون بدبخت بی سهمیه نشده .
درود
بر لشگر مخلص خدا و دانشگاه .
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت
4:23 PM  توسط یک دانشجو
|
سلام . همین الان که دارم این وبلاگ رو بروز میکنم نام بقیه وبلاگ هایی که در این چند سال درست کردم و همه رو هم به روز کردم و تقریبا" همه هم تا حد زیادی موفق بودن از نظرم میگذره . اما دیگه بسه . بسه هرچی قالب درست کردم و مطلب آموزشی نوشتم و لینکدونی بروز کردم و ... .دیگه واقعا" از این نوع وبلاگ نویسی خسته شدم . میخوام از این به بعد خودم باشم و حول مسائل زندگیم و دانشگام که دیگه داره نیمی از زندگیم میشه مطلب بنویسم . دیگه نمیخوام وبلاگم رو بروز کنم فقط بخاطر اینکه بخوام بروز باشه . دیگه نمیخوام مطالب الکی پست کنم . میخوام همونی باشم که خیلی وقت پیشا میخواستم .
فقط امیدوارم این بلاگفا بتونه مطالبمون رو روی اینترنت نگهداره . چون دلم نمیخوام بعد از چند وقت این مطالب استاد بشن .
یا حق .
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت
3:14 PM  توسط یک دانشجو
|