تبليغاتX
يک دانشجو

يک دانشجو

دست نوشته های یک دانشجو

کنستانتین

این فیلم رو هم دیدم . با اعتقادات مسلمونا همخونی نداشت . اما حقیقتا" خیلی جالب درستش کرده بودن . مخصوصا" صحنه ای که خوده شیطان اومده بود روح کنستانتین رو با خودش به جهنم ببره . روی من که خیلی تاثیر گذاشت . فقط اینکه ... امیدوارم اینطوری نباشه .
واقعا" وقتی برای خودت تصور کنی اون کسی که همیشه راه کج رو داره به تو نشون میده اینقدر پلیده یه جورایی به خودت میای و میگی دیگه نمیخوام به کوچکترین حرفش هم گوش بدم . جالبه که وقتی که انسان رو به راه کج میکشونه خیلی خوشحال میشه و از قربانی کردن ما آدما لذت میبره . اما ما به این دنیا نیومدیم که قربانی  بنده ای بشیم که از آفریدگارش سرپیچی کرده . ما اومدیم که توی این دنیا خلیفه بهترین باشیم .

خدایا... ببخش . وجدانم شاهده که امشب .... .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:43 AM  توسط یک دانشجو 

تنها تو را شکر میکنم

به لطف خدا که هیچ وقت بنده اش رو در هیچ جا تنها نمیگذاره اوضاع و احوال ما هم داره رو به راه میشه . در دانشگاه هم وضعیت بسیار خوب است . امیدوارم تا آخر ترم هم همنیطور باقی بماند . انشاالله .
اینجا برای من محلی هست ، جهت نوشتن احساساتم در زمان های مختلف . حالا بعضی اوقات این زمان ها اینقدر به من فشار میارن که طاقتم تمام میشه و از کوره در میرم و همه رو نفرین میکنم . اما این نشونه این نیست که من تنهام . نه من با وجود خدایی که همیشه هوام رو داره هیچ وقت توی زندگی تنها نیستم . به کوری چشم دشممنام که نمیتونن بودن من رو ببینن .

ای کاش همه ما دست از غیبت کردن میکشیدیم و به زندگی خودمون میچسبیدیم . وای به حال آنهایی که زندگیشون به غیبت چسبیده . ایشاالله خدا به راه راست هدایتشون کنه .

یا حق .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:24 AM  توسط یک دانشجو  | 

تنها و غریبم

آره تنهام . خیلی هم تنهام . به ظاهر خانواده دارم اما در واقع ندارم . ندارم چون فقط خودشون مهم هستند  ، ندارم چون عشق من براشون مهم نبود . چون عشق من رو ازم دور کردن . چون دل منو شکستن . چون جلوی خیلی ها خوردم کردن . چون له ام کردن . نابودم کردن . اما میخوام بهشون بگم مخصوصا" به تو که اسم مادر رو روی خودت گذاشتی اما نیستی . حداقل واسه من یکی نبودی . این شعر رو مینویسم اینجا تا بعد ها که اینجا رو خوندم یادم بیاد که توی زندگیم چه مشکلاتی رو تحمل کردم و با چه کسانی زندگی میکردم تقدیم به خانواده ام که هیچ وقت من رو درک نکردند و حالا ازشون تنفر دارم . ۱۳ فروردین ۸۵ رو هیچ وقت فراموش نمیکنم :

گریه و التماس تو قشنگیه خیالمه  
 کشتن و آتیش زدنت آخر عشق و حالمه

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاطیَم 
 تُف به مرامت عوضی از سرت هم زیادیم

ببین چه جوری بی تو دوباره جون میگیرم
فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم

برای من کی هستی یه لکه سیاهی 
 آخر عاشق داشتی تو زاده گناهی

به همتون نشون میدم که من اون بچه تو ذهنتون نیستم و بزرگ شدم . از حالا منتظر التماس هاتون هستم . بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 4:16 PM  توسط یک دانشجو  | 

با توام حیوون

آره با خودتم . تویی که ادعای سید بودنت میشه . احمق میدونی جدت واسه چی جونش گذاشت کف دستش و شهید شد ؟ دِنمیدونی . اگه میدونستی میرفتی همه جا جار میزدی که آره من سید نیستم نمیخوام سید باشم چون لیاقت سید بودن رو ندارم . من واسه تموم سید ها احترام قائلم اما تو خودت رو با این کارت از سید بودنت انداختی عوضی . تویی که روی یه دختر دست بلند میکنی تو کمتر از یه حیوون پست نیستی . تازه بدترش هم هستی چون حتی حیوونا هم جنس مادشون رو آزار و اذیت نمیکن . اما تو کردی . بچه خواهرت رو با تمام سنگ دلی زیر پات با لگد له کردی بدنش رو کبود کردی . یه صورتش سیلی زدی . من امروز بهش قول دادم که همه این بلاها رو سر خودت بیارم تا بفهمی ظلم به کسی که حتی زورت رو هم نداره چقدر دردناک و وحشتناک . بهت نشون میدم لگد به پهلوی عشق من زدن چه عواقبی رو واست پیش میاره . 
ساده بگم بهت تا نخوای عقل ناقصت رو به کار بندازی ، تو واسه خودت یه دشمن سرسخت رو خریدی  . خریدیش تا نابودت کنه . از درون خشکت کنه . پس منتظر خوشه خشک شدت باش انسان پست .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:14 AM  توسط یک دانشجو  | 

خودتی و خودت

- وقتی که میفهمی دیگه نمیتونی به کسی اعتماد داشته باشی .
- وقتی که میفهمی تو این دنیای بزرگ کسی نیست که رازدارت باشه .
- وقتی که دیگه فقط خودت میتونی با خودت درد دل کنی .
- وقتی که زندگی برات یک نفره میشه .
- وقتی که نظرت نسبت به همه آدم های اطرافت عوض میشه .
- وقتی که دنیا واست آبی بودنش رو از دست میده .
تو چه حسی پیدا میکنی ؟ هیچ فکر نمیکردی این دنیا به این شکل وحشتناک باشه آره ؟! نگو نه . بازم نگو نه نمیخوام زنده باشم . زندگی به تو تحمیل شده پس این بار سنگین رو تحمل کن . تا وقتی که خودش بخواد از روی دوشت برش داره .
به وجودت بیش از پیش نیاز دارم اما ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:23 AM  توسط یک دانشجو  |